ابراهيم عاملي ( موثق )

26

تفسير عاملي ( فارسي )

و تقصير را از خود ميدانند ، اين است سخن قاضى ، و عجب است كه عقيده ى قدريّه را نميداند و مطلَّع نيست آنها معتقد هستند : هر چه خدا ببنده مىرساند همه صواب و مصلحت و حكمت است ، و انسان هيچ استحقاق از خدا ندارد ، و چون و چرا در حوادث جهان غلط است ، پس آنكه چنين عقيده دارد مدّعى و خصم خدا نيست بلكه مدّعى خدا معتزله هستند كه ميگويند : بر خدا لازم است ثواب و عوض بمردم بدهد ، و اگر كسى هفتاد سال كافر بود و در آخر عمر مسلمان شد بر خدا لازم است كه براى هميشه او را متنعّم و در خوشى بدارد كه اگر يك دم نعمت را از او بگيرد اعتراض مىكند كه از خدائى معزول هستى ، و براى روشن شدن ادّعاى آنها بر خداوند حكايتى است كه نقلش مناسب است : شيخ ابو الحسن اشعرى با استادش ابو علىّ جبّائى مخالف شد و محضر درس او را ترك كرد ، روزى كه ابو علىّ مجلس وعظ داشت و مردم زياد آمده بودند ، ابو الحسن بطور پوشيده از نظر استاد در گوشه ى مجلس نشست و پير زنى گفت : بشيخ بگو : من سه پسر داشتم يكى در كمال پارسائى بود و مرد و ديگر با منتهاى كفر و فسق و سوّمى در اوّل سنّ و دوران كودكى ، اى شيخ بگو بدانم حال اين سه نفر در عالم دگر چه طور است ؟ جبّائى جواب داد : زاهد در بهشت بهره مند است و كافر گرفتار و كودك در آسودگى ، ابو الحسن گفت : از شيخ بپرس : اگر آن كودك بخواهد نزد برادرش برود و با خوشيهاى او شريك شود ميتواند ، يا نه ؟ ابو علىّ گفت نميتواند ، چون به او ميگويند : تو در كارهاى دوره ى زندگى او شريك نبودى ، از اين جهت به اين نعمتها نميرسى ، اشعرى گفت : بشيخ بگو : اگر آن بچّه بگويد : من تقصير نداشتم چون اگر نمىمردم شايد از برادرم زاهدتر و بهتر بودم ، چه جواب ميشنود ؟ شيخ گفت به او ميگويند : مصلحت تو بود كه نماندى و گر نه فاسد ميشدى و گرفتار ، ابو الحسن به آن زن ياد داد كه بگو : اگر در اين هنگام برادر فاسق از ته جهنّم فرياد كند : اى خداى كريم و رحيم تو كه مصلحت اين بچه را مراعات كردى چون ميدانستى بد كار مىشود ، پس چرا مصلحت من را در نظر نگرفتى و مانند او جوانمرگم نكردى تا چنين گرفتارم نكنى ؟ چه جواب خواهد شنيد ؟ سخن كه